ناباکوف خنده درتاریکی


‍ Ghasem Bozorgzade:

🌈نوعی نگاه۷🌈


✍میزبان یا میهمان؟...


خنده درتاریکی یا تاریکخانه دوربین را سه سال پیش از جنگ دوم جهانی ولادیمیر ناباکوف نوشت. ماجرای یک زندگی انگلی که هرآینه جای میزبان ومهمان قابل تعویض است. البرت مردمیانسال متمول ،بامحبت ودست ودل بازیست که در نظام ارزش سالارِ خانوادگی سرمایه داری متزلزل به نقد هنر علاقه منداست،درست زمانی که با الیزابت وایرما(همسرودخترش) زندگی متداول ومالوف خانوادگی را دنبال می کند وسرمیزِ صبحانه وشام از غیبت فامیل ودوستان تا تحلیل های هنری وسیاسی را دنبال می کنند و خوشبخت وسعادتمند به نظر می رسند، سروکله دخترک هفده ساله ی عاشق پیشه ی اغواگر که کارگر معمولی مد(مدل) است وخودرا بازیگری آینده دار می داند،پیدا می شود. عشق ممنوعه ،بین هوای اغواگر وآدم دین ودل باخته جوانه می زتد وبه انجا می رسد که آلبرت بیچاره دست به معامله پر ریسکی با خود ،نظلم اخلاقیِ خانواده وجامعه بزند. ظاهرا دل دیوانه کار خودش را می کند و زندگی البرت به ریلی درمی غلطد که فرجامی جزرسوایی ندارد. داستان آشنایی ستیز عقل کوتاه آمده وشکست خورده و زیبایی و لذت وهیجان....البرت سفر ی را درتاریکی شروع می کند درحالیکه هاله نور عشق گرداگردش را فرا گرفته و بازیگوشانه بینایی خودرا ازدست می دهد ودر پایلن سفر با شکنجه ی گوش دادن به صدای معاشقه ی معشوق با دیگری روبرو می شود ودل دنبال کنندگانش را خنک می کند که نگفتیم! آخر عقوبت این بی اخلاقی، عذابی الیم خواهد بود.....

ناباکوف اگرچه ظاهراآخر شهنامه را به تلخی می بندد اما یقه خواننده را با سوالات بسیاری که طرح کرده،رها نمی کند! اینکه زندگی یکسر معامله است،وچیره دست ترین بازرگانان ،وقتی دست به دستگیره ی درِ دنیای پیچیده ی درون می سایند،ایمن نیستند. وهیچ بیمه ی قماربازی را یارای تضمینِ حفظ سرمایه ی یک زندگی نیست. البرت انچه را تامیانسالی اندوخته است با حجم وحرارت وپری واره گی "دیگری" تاخت می زند.گویی مارگوتِ اغواگر در درون او زندگی می کرده است،چنان آشنا وهمذات بوده که درست مثل نفس زندگی ،با خودِ او،یگانه بوده است ولابد تردید هایش،به مانند رعدل سرسریِ عصر بهاری ،سروصدایی کردند و محو شدند واو ناگزیر از تمکین بوده! اینکه کدامیک به دیگری آویزان شده اند ؟ قابل تشخیص نیست‌. توالی ایجاب وقبول، اینکه دو طرف معامله را چه بنامیم، اینکه بکوشیم جمله ای با فاعل ومفعول دست وپا کنیم،تاثیری درماجرا ندارد. اینکه در رابطه پنهان وآشکار فاسق وفاسقه! کدام یک انگل است وکدام میزبان، نا متعیِّن است .چه پیش از حادثه منجربه نابینا شدن آلبرت وچه پس از آن همین حکم بین انها جاری بوده است ، مساله اینست که رابطه وزندگی انگلی درهرصورت نافرجام است خواه قائده ی پاداش وجزا وگزاره های اخلاقی دربین باشد یا نباشد.خنده در تاریکی روایت رنج بشراست که دوران نمی شناسد و پایان ندارد.

#قاسم بزرگ زاده

/ 1 نظر / 77 بازدید
baqsangestan

درود و خسته نباشید به شما. مطلب جالبی بود. به نظرم شبیه این تم، در داستان لوليتا ناباکوف هم دیده می شه. انگار تم مورد کنکاش نویسنده ست.